« شمسی عصّار، شوشا گاپی | صفحه‌ی اصلی | هزارپيشه »

دربارۀ چارلز بوکوفسکی و رمان «هزارپیشه»

نگارنده مرتکب ترجمۀ یکی از رمان‌های چارلز بوکوفسکی، شاعر و نویسندۀ برجستۀ آمریکایی در نیمۀ دوم قرن بیستم شده است، و این ارتکابی است که امیدوارم، برخلاف نظر برخی دوستان، به نکتۀ منفی کارنامۀ حرفه‌ای من تبدیل نشود. این اثر، دومین رمانی است که بوکوفسکی  نوشته است. مقدمۀ کتاب را عینا در اینجا نقل می‌کنم (همراه با نام و نشان ناشران کتاب) و بعد، نقدی را که دوست گرامی، امیر عزتی، بر آن نوشته خواهم آورد، و پس از آن، گفتگوی او و خودم را خواهم آورد. این کتاب را، به دلایل معلوم، در ایران نمی‌شد چاپ کرد. این بود که به همت دوست عزیزم، ناصر زراعتی، که زحمت ویرایش ترجمه را نیز بر عهده گرفت، در سوئد منتشر شد.

 

کارشناسانِ ادبیاتِ آمریکا، چارلز بوکوفسکی را شاعر و نویسندۀ لس آنجلسی می‌شناسند، زیرا که او در بیش از پنجاه کتاب (شعر و رمان و مجموعۀ داستان) که به چاپ رسانید، در شیوۀ نگارشِ خود، سخت تحتِ تأثیرِ حال و هوا و شرایطِ جغرافیایی و اقلیمیِ این شهر قرار داشت.

هنری چارلز بوکوفسکی در 16 اوت 1920 در شهرِ آندرناخِ آلمان به دنیا آمد. مادرش آلمانی و پدرش یک نظامیِ آمریکایی (لهستانی‌تبار) بود که پس از خاتمۀ جنگِ اولِ جهانی تصمیم گرفته بود مدتی در آلمان رحلِ اقامت افکند. اما هنگامی که چارلز دو ساله بود، خانواده به آمریکا (لُس‌آنجلس) نقلِ مکان کرد و او در همان شهر به عرصه رسید و تا پایانِ عُمر نیز همانجا زیست. خودش تعریف می‌کند که پدرش بیشترِ سال‌هایِ کودکیِ او بیکار و بس سختگیر و بددهن بوده و معتقد بود فقط با تنبیهِ بدنی می‌توان فرزند را تربیت کرد. در نتیجه، چارلز از سال‌های کودکی‌اش بیش از هر چیز، کتک‌هایی را که از پدرش خورده بود به یاد می‌آورد.

 چارلز پس از پایانِ دبیرستان، دو سالی در "لُس‌آنجلس سیتی‌کالج" به آموزشِ ادبیات و روزنامه‌‌نگاری پرداخت زیرا به تنها چیزی که علاقه داشت "نوشتن" بود. در 1940 پدرش که یکی از داستان‌هایِ کوتاهِ او را خوانده بود، همۀ دار  و ندار و دستنوشته‌هایِ او را ریخت بیرون، رویِ چمنِ جلوِ خانه، و از آن به بعد، چارلز خانۀ پدری را ترک گفت و برای خودش اتاقی در یک محلۀ فقیرنشینِ لُس‌آنجلس پیدا کرد.

سالِ 1944، که جنگِ دومِ جهانی هنوز ادامه داشت، "اف بی آی" او را به جُرمِ طَفره رفتن از خدمتِ سربازی بازداشت کرد. او پس از هفده روز زندان، و تن دادن به یک سنجشِ روانی، از خدمتِ نظام مُعاف گردید.

سالِ 1945 نخستین داستانِ کوتاهِ او همراه با یکی از اشعارش در مجله‌ای به نامWriting   (نگارش) به چاپ رسید.  اما یک سالِ دیگر طول کشید تا یکی دیگر از داستان‌هایِ کوتاهش در مجلۀ دیگری چاپ شود و مدتی بعد مجلۀ ماتریکس چند شعر از او را منتشر کند.  معروف است که بوکوفسکی، دلسرد و دل‌شکسته از این فرایندِ کُندِ چاپ و انتشارِ آثارش،  حدودِ ده سالی از نوشتن دست کشید. در این سال‌ها، او در لُس‌آنجلس می‌زیست و با اشتغال به کارهایِ مختلف امرارِ معاش می‌کرد، اما به شهرهایِ دیگرِ آمریکا نیز سفر می‌کرد و هر جا مدتی به کاری مشغول می‌شد. در اوایلِ دهۀ 1950 او به استخدامِ موقتِ پستخانۀ لُس‌آنجلس آدر آمد و بهمآـ شغلِ نامه‌رسانی پرداخت و دو سال و نیم در این کار دوام آورد. در همۀ این سال‌ها، بوکوفسکی در آپارتمان‌هایی که اتاقِ ارزان‌قیمت به افرادِ کم‌درآمد اجاره می‌دهند زندگی می‌کرد.

در 1955 به دلیلِ خونریزیِ معده که نزدیک بود به مرگِ او ختم شود در بیمارستانی بستری شد و تحتِ عملِ جراحی قرار گرفت. پس از ترخیص از بیمارستان، دوباره شروع به نوشتنِ شعر کرد و در 1957 با شاعر و نویسنده‌ای به نام باربارا فرای ازدواج کرد که دو سال بعد به طلاق انجامید. سال 1958 پدرش درگذشت و چارلز خانۀ او را به پانزده هزار دلار فروخت. سال 1961 سعی کرد با گاز دست به خودکشی بزند، اما چند ساعتِ بعد با سردردِ مُهلکی به هوش آمد، پنجره‌ها را باز کرد و تصمیم گرفت فکرِ خودکشی را کنار بگذارد. سال 1962 نخستین نقدِ جدی بر آثارِ او توسطِ نویسنده‌ای به نام ر. ر. کاسکیدن نوشته شد. پس از آن، او دوباره به استخدامِ پستخانۀ لُس‌آنجلس در آمد و ده سالی در آنجا به یک کار کسالت‌بارِ اداری پرداخت. در این سال‌ها وی با زنی به نام فرانسیس اسمیت زندگی می‌کرد و این دو در سال 1964 صاحبِ دختری شدند که مارینا لوییز نام گرفت.

بوکوفسکی، که دوستانش او را به نامِ خودمانیِ هَنک (Hank) صدا می‌زدند، مدتِ کوتاهی نیز در توسان – آریزونا – زندگی کرد و در آنجا با زن و شوهری آشنا شد به نام جان و جیپسی‌لو وِب که مجله‌ای ادبی دایر کرده بودند تحت عنوانِOutsider (بیگانه). برخی از اشعارِ بوکوفسکی در این مجله چاپ شد. جان وِب در سال‌هایِ 1963 و 1965 بانیِ چاپ و انتشارِ دو مجموعه از آثارِ او گردید. او قماربازِ قَهاری بود و معمولاً مخارجِ چاپِ کتاب‌ها را از بُردِ قمار در کازینوهایِ لاس‌وِگاس تأمین می‌کرد. وِب دوستی داشت به نام فرانتز داوسکی که با بوکوفسکی هم آشنا شد و این آشنایی به رابطه‌ای بس طولانی اما نه چندان دوستانه انجامید؛ "نه چندان دوستانه" چون که این دو همواره کارشان جر و بحث و دعوا و کتک کاری بود.

در 1969 ناشری به نام جان مارتین که انتشاراتیِ Black Sparrow (گنجشک سیاه) را به راه انداخته بود به بوکوفسکی قول داد مادام‌العمر مبلغ 100 دلار مستمریِ ماهانه به او بپردازد، به شرط اینکه از کار در پستخانه دست بکشد و تمام وقت به خلقِ آثارِ ادبی بپردازد. لازم به یادآوری است که این مبلغِ صد دلار در آن زمان در واقع یک‌چهارمِ درآمدِ ماهانۀ مارتین بود و او مجبور شد یک کلکسیونِ گرانبهای تمبر خود را به حراج بگذارد تا بتواند نخستین کتابِ بوکوفسکی را به چاپ برساند. بوکوفسکی یاداو که در این هنگام 49 سال داشت، در نامه‌ای به دوستی نوشته است: "دو راه بیشتر پیش پای خود نمی‌بینم، یا باید در پُستخانه بمانم که می‌دانم کارم به جنون خواهد کشید، و یا اینکه به این صد دلار مستمریِ ماهانه رضایت بدهم و تا عمر دارم گرسنگی بکشم. و من تصمیم گرفته‌ام گرسنگی بکشم."

بوکوفسکی کمتر از یک ماه پس از استعفا از ادارۀ پُست، نخستین رمانش را تحت عنوانِ پُستخانه به سال 1970 منتشر کرد که شرح حال مردی است به نام هنری چیناسکی که حال و روزی همانند خودِ نویسنده دارد. بوکوفسکی از آن پس تا پایانِ عُمر همۀ آثارِ خود را در اختیارِ همین انتشاراتی قرار داد.

در 1976 بوکوفسکی با زنی آشنا شد به نام لیندالی بیلی که صاحب یک رستورانِ مخصوصِ غذاهایِ بهداشتی بود و شعر هم می‌نوشت. تا آن هنگام بوکوفسکی بیشترِ عمرِ خود را در محله‌ای فقیرنشین در شرقِ هالیوود گذرانده بود، اما از 1978 این دو توانستند به سان پِدرو (بندری در منتهی‌علیهِ جنوبیِ لُس‌آنجلس) نقلِ مکان کنند. این دو در 1985 با هم ازدواج کردند.

بوکوفسکی بقیۀ سال‌هایِ عمرش را در سان پِدرو گذراند و بی‌وقفه به نوشتنِ شعر و داستان و رمان ادامه داد. او سرانجام در 9 مارس 1994، در 73 سالگی، اندک مدتی پس از اتمامِ آخرین رمانش به نامِ Pulp، به بیماریِ سرطانِ خون درگذشت. مراسمِ مذهبیِ تدفینِ او را چند راهبِ بودایی برگذار کردند. رویِ سنگِ گورِ او نوشته شده است Try Don’t(سعی نکن). بیوۀ او گفته است این حرف از سخنانِ قصارِ بوکوفسکی است و منظور این است که : "اگر همۀ وقتِ خودت را صرفِ سعی کردن بکنی، پس کاری به جز سعی کردن نکرده‌ای، بنابراین سعی نکن، بلکه کاری را که باید بکنی، بکن و خودت را خلاص کن."

بوکوفسکی گفته است در کارِ ادبیات سخت تحتِ تأثیرِ آنتون چخوف، کنوت هامسون، ارنست همینگوی، جان فانته، لویی فردینان سلین، داستایوسکی، و دی اچ لارنس بوده است و غالباً می‌گفت شهرِ لُس‌آنجلس موضوعِ موردِ علاقۀ اوست. او طیِ مصاحبه‌ای در سال 1974 گفته است: "آدم همۀ عمرش را در شهری سپری می‌کند و با هر گوشه و کنار آن آشنا می‌شود. در نتیجه، نقشۀ آن منطقه در ذهنِ آدم نقش می‌بندد. تصویرهایی در مخیله‌اش شکل می‌گیرد. چون من در لُس‌آنجلس بزرگ شده‌ام، احساسِ روانی و جغرافیاییِ خاصی نسبت به آن دارم و نمی‌توانم خود را در جا و مکانِ دیگری تصور کنم."

از بوکوفسکی، شش رمان به چاپ رسیده است: پُستخانه (1971)، هزارپیشه (1975)،  زن‌ها (1978)،  ساندویچ ژامبون با نان چاودار (1982)، هالیوود (1989) و Pulp (1994).

زبانِ بوکوفسکی، زبانِ "کوچه و بازار" است از نوعِ ولنگارِ آن، که ما در فارسیِ مکتوب به آن عادت نداریم و در نتیجه ترجمۀ آن، در عین حال که زبانِ ساده‌ای است، کاری است بس دشوار، چرا که بایستی تابوها و سدهایِ بسیاری را درهم شکست و به "بی‌ادبی‌های" بس خارج از رسم و رسومِ "زبانِ ادبی" تن داد. همه چیز و هر چیز در این زبان، جایز است. از فحش و بد و بیراه گرفته تا شرح و تفصیلِ اسافلِ اعضایِ مرد و زن و اَعمالِ جنسی و مناسکِ باده‌خواری و صحبت از بیهودگیِ زندگیِ کسالت‌بارِ مردمی که همۀ زندگی‌شان در "کار" خلاصه می‌شود بی‌آنکه حاصلی مثبت از اشتغالِ به آن "کار" ببرند.

قهرمانِ داستانِ هزارپیشه، جوانی است به نام هنری چیناسکی که دوستانش او را "هَنک" (شکل خودمانی "هنری" )صدا می‌زنند، همانندِ خودِ بوکوفسکی که همه‌ او را به این نام می‌شناختند.  در واقع او هم مانندِ نویسنده، یک آمریکاییِ لهستانی‌تبار است. داستان در سال‌هایِ آخرِ جنگِ دومِ جهانی و دورۀ بعد از جنگ می‌گذرد، یعنی زمانی که همۀ همسن و سال‌هایِ او در جبهه‌هایِ اروپا، آفریقا و خاورِ دور به جنگ "اشتغال" دارند تا امپریالیسم آمریکا چاق و چله‌تر بشود، اما چیناسکی علاقه‌ای به این نوع اشتغال ندارد. او اشتغال به هر کارِ پَستِ دیگری را به جان و دل می‌پذیرد و اوقاتِ فراغتش را صرفِ نوشخواری و زنبارگی و ولگردی می‌کند. به روزنامۀ لُس‌آنجلس تایمز می‌رود تا برای شغلِ روزنامه‌نگاری درخواستِ کار کند، اما وقتی از ادارۀ کارگزینیِ روزنامه به او خبر می‌دهند که تنها برای شغلِ نظافت‌چی می‌توانند استخدامش کنند، این شغل را رد نمی‌کند. دوست دارد به موسیقیِ کلاسیک گوش بدهد، حتی موقعِ عشقبازی. این دورۀ بحرانیِ سال‌هایِ جنگ و دورۀ بلافاصله پس از آن، باعثِ آن شده است که او کمترین توجهی به راه و رسمِ رایجِ "زندگیِ آمریکایی" نشان ندهد. تنها چیزی که موردِ علاقۀ چیناسکی‌ است و او به طور جدی به آن می‌پردازد، نوشتنِ داستان‌هایِ کوتاهی است که با دست پاکنویس می‌کند، چون ماشین تحریر ندارد، و برای مجله‌هایِ مهمِ ادبی می‌فرستد. او می‌خواهد نویسنده بشود و به عنوانِ نویسنده شناخته شود. در زندگیِ کولی‌واری که در پیش گرفته است (و ظاهراً هیچ آخر و عاقبتِ خوشی برایِ آن نمی‌توان تصور کرد) هیچ چیزِ دیگری برایِ او مهم نیست. او منتظر است. منتظرِ اینکه جامعۀ ادبی او را کشف کند. این تنها چیزی است که  خواب و خوراک از او بریده است. و این در حقیقت، شمه‌ای از زندگینامۀ خودِ بوکوفسکی است. در واقع اُلگوی قهرمانِ این داستان، و سایر رمان‌هایِ بوکوفسکی، خودِ او است.

بر اساسِ این رمان، فیلمی هم در سال 2006 تهیه شده است به کارگردانیِ یک فیلمسازِ جوانِ نروژی به نام بِنت هامر، و با بازیِ مَت دیلان، ماریسا تومی  و لیلی تیلر که با نظرِ موافقِ برخی از منتقدان روبرو شد اما در کُل کارِ موفقی نبود زیرا برداشتِ هامر از این رمان، خیلی سطحی است و او تنها گوشه‌هایی از داستان را برگزیده و به فیلم برگردانده است و زمانِ وقوعِ داستان را نیز به زمانِ حال منتقل کرده است. در نتیجه آن چیزی که بر پرده می‌بینیم سایه‌گونه‌ای بیش از مردِ خانه‌بدوش و دربدر و مفلسی که در این کتاب با او آشنا می‌شویم ندارد و فاقدِ حال و هوایِ خاصِ آثارِ بوکوفسکی است. حتی شهری هم که داستانِ فیلم در آن رخ می‌دهد، لُس‌آنجلس نیست، و این دیگر خطایی است بس نابخشودنی که اگر خودِ بوکوفسکی زنده بود، لابد فیلمساز/فیلمنامه‌نویس را بخاطرِ آن به صُلابه می‌کشید.

 

 

مطالب مرتبط

چهار شعر از اُسیپ ماندلشتام

هزارپيشه

هنر زندگی‌نگاری

لارنس فرلین‌گتی، ملک‌الشعرای سان فرانسیسکو

ناکامی در سفارش ترجمه

یادی از منوچهر آتشی

نامه‌های برشت

گفتگویی با مانوئل پوییگ

هنر ترجمه

هنر ترجمه

داستانی و غیر داستانی (بخش دوم)

داستانی و غیر داستانی

هنر ترجمه

گفتگویی با مانوئل پوییگ

درباره‌ی زیر و بم‌های ترجمه

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/4379

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)